دوستان خوب و عزیزم سلام
از آنجا که مدت زیادی بخاطر کسالت جناب همسر نتونستم اینجا و با شما باشم و از بودن باهاتون شاد بشم و انرژی بگیرم ُ به بهونه تبریک شب یلدا اومدم احوالی از تک تک تون بپرسم و بگم اگه مدتی نبودم و شاید باز هم نباشم نگران نباشید و بدونید که همیشه و در همه حال بیادتون هستم فقط این روزها تا بهبودی کامل جناب همسر ترجیح میدم کمتر وقتم را به کارهای متفرقه بگذرونم و لحظاتی بیشتر کنارش باشم
یلداتون مبارک
یلدا یادمون میندازه که زندگی اینقدر کوتاه است که لذت دقیقه ای بیشتر با هم بودن و به هم اندیشیدن رو باید جشن گرفت


![]()
دوستتون دارم ![]()
![]()
ابتدا حال این روزهای من :
این روزها با توجه به مسائلی که در پیرامونمون می بینیم و می شنویم مثل دزدیها و اختلاسهای چند هزار میلیاردی و دروغگوییها و ظلمهایی که علنا به مردم میشه و دیدن رنج مردم برام اومدن و نوشتن از زندگی روزمره و سفر و خاطره مشکل شده گاهی بشدت احساس خفقان میکنم....
ولی چون بهتون قول داده بودم متنی رو که چند روزی هست نوشته ام
ولی دلم نمی آمد که اون رو ثبت کنم عینا میگذارم
دوستان خوبم سلام
نمیدونم
شما هم این مطلب رو که اگه اولین شب یا روز ماه رو به هر گونه ای بگذرونی
تا آخر آن ماه به همان صورت میگذرد رو شنیده اید یا خیر !!!مثلا اگه خونه
نامرتب باشه یا بالعکس تا آخر ماه بطوری میگذره که همیشه خونه نامرتب یا
تمیز بمونه یا اگه خوشحال یا ناراحت باشی بیشتر ماه رو با همون شرایط
میگذرونی یا اگه مهمان باشی یا مهمان داشته باشی تا آخر ماه همانطور
خواهد بود من این رو در
کودکی از بزرگترها شنیدم و همیشه در ضمیر ناخودآگاهم باقی مانده و شاید
همین باور سبب شد وقتی شب اول ماه شوال(شب عید فطر) برایم مهمان آمد تقریبا
تا امروز را بنوعی میزبان مهمان یا مهمانانی عزیز بودم (البته شما زیاد
جدی نگیرید این رو گفتم تا دلیلی برای بدقولی ام در نوشتن سریع ادامه
سفرنامه ام آورده باشم
)
و اما بعد:
هر
بار که به قصد گردش و خرید از خانه خارج می شدیم اتوبوسهای زیادی رو می
دیدم که با آرم بزرگ ویلچر روی شیشه جلو و آرم کوچکتری از ویلچر بر روی
شیشه عقب آن در تردد بودند و در ایستگاهها نیز توقف داشتند به شدت کنجکاو
شده بودم که واقعا این اتوبوسها قابل استفاده برای افراد ویلچری هست یا
خیر!!!! برای همین یک روز که جناب همسر کار داشت من هم دوربین و کیفم رو
برداشتم و به تنهایی و پیاده به ایستگاه اتوبوسی که در فاصله تقریبی 300
متری محل سکونت ما بود حرکت کردم ده دقیقه ای توی ایستگاه ایستادم و دست و
پا شکسته با خانمی چینی که او نیز منتظر اتوبوس بود انگلیسی صحبت کردم و
متوجه شدم که سرما خورده و قصد رفتن به دکتر داره (البته بیشتر صحبتهاش رو
متوجه نمیشدم
)
تا اینکه اتوبوسی با آرم ویلچر با دیدن من و علامت دستم که قصد سوار شدن
دارم ایستاد و با باز شدن درب آن ، اتاق اتوبوس تا فاصله 15 سانتیمتری به
زمین نزدیک شد و بلافاصله راننده آن پیاده و رمپی را که کف اتوبوس و همسطح
با همان پله کوتاه آن بود بلند کرده و بر زمین گذاشت و به من کمک کرد از آن
عبور کرده و سوار اتوبوس شوم و خود نیز سوار شده و اتوبوس که تعدادی هم
مسافر کنجکاو در آن سوار بودند حرکت کرد (به همین راحتی) در داخل اتوبوس
فضای بزرگی را بدون صندلی اختصاص به ویلچر داده و حتی قسمتی پشتی مانند بود
که با تکیه ویلچر از پشت به آن قسمت باعث میشد که حرکتها و ترمزهای
ناگهانی اتوبوس باعث حرکت ویلچر یا چپ شدن آن نشود
عکس از داخل اتوبوس

اتوبوس که حرکت کرد تازه یادم افتاد هیچ اطلاعی از مسیر انتهایی آن ندارم ولی با خود برنامه ریزی کردم که آخرین ایستگاه آن پیاده شده گشتی زده و در نهایت با یک تاکسی به خانه برمیگردم از این رو با آرامش به تماشای خیابانهایی که یکی پس از دیگری پشت سر گذاشته میشد، پرداختم اکثر خیابانها برایم غریب و ناآشنا بود(خوب تازه روز پنجم بود که آنجا بودیم) فقط دربین راه یک خیابان که شب قبل با جناب همسر به آنجا رفته بودیم برایم آشنا آمد ، چند ایستگاه را که پشت سر گذاشتیم مسافرها یکی یکی پیاده شدند و دیگر کسی داخل اتوبوس نماند و وقتی راننده اتوبوس مقصدم را پرسید فقط گفتم END و ایشان هم دو سه ایستگاه بعد که آخر خط آن بود نگه داشت تا پیاده شوم و با چند سوال که بیشتر از روی کنجکاوی اش بود از ملیتم پرسید و بسیار متعجب شد که من یک توریست ایرانی هستم ضمنا متوجه شدم که کرایه یک رینگیتی اتوبوس رو هم از ما نمیگیرند
وقتی پیاده شدم خود را در میدانی بسیار شلوغ و پر رفت و آمد دیدم نگاهی به اطراف انداخته و خیابانی را که بنظر بیشتر تجاری می آمد و مغازه های بیشتری داشت را انتخاب و حرکت کردم دو سه خیابان را که پشت سر گذاشتم متوجه شدم در محله چاینا تاون هستم که اکثر مغازه داران و اهالی آن چینی هایی هستند که بیش از صد سال است در آن کشور سکونت دارند چاینا تاون محله و بازار قدیمی آنجاست که اجناس ارزان و نه چندان مرغوب دارد و خیابانهای آنجا مثل قسمتهای دیگر شهر لوکس و تمیز و سرسبز نبوده و از پاساژهای بسیار مدرنی که در این چند روز دیده بودم در آنجا خبری نبود و در ضمن پر است از غذاخوریهای چینی که عبور از کنار آنها واستشمام بوی بد ناشی از پخت غذاهای چینی بسیار آزار دهنده بود
غذاخوریهای چینی

مسافت زیادی رو پیاده طی کردم و مکانهای جالبی رو دیدم که براتون با دوربینم به تصویر کشیدم مثل:
گلفروشیهای محله چاینا تاون

و دسته گلهایی زیبا با تزئین عروسک

و مغازه های ماسک فروشی جهت مهمانیهای بالماسکه یاهر مناسبت دیگر

و یا مغازه های عسل فروشی با عسلهایی که خاصیت دارویی داشتند

مسئله جالبی که خیلی توجه مرا به خود جلب کرده بود معابد مختلفی بود که در سطح شهر به وفور دیده میشدند ، با اینکه مالزی کشوری اسلامی هست ولی ادیان بسیار متفاوتی مثل بودایی و هندو و مسیحی و...معابد و نیایش گاههای خودشون رو دارند و با آزادی کامل ضمن احترام به یکدیگر در آن به عبادت میپردازند مثل :
معابد هندوها

نمایی از داخل معبد هندوها

و روبروی معبد هندوها در آنطرف خیابان معبد بودایی های چینی بود

ومعبدهای کوچک مخصوص نذورات بوداییها که در جای جای شهر وجود داشت

در ادامه مسیر و گذشتن از خیابانهای متفاوت سر از بازار محله چاینا تاون در آوردم که شب قبل با جناب همسر آنجا بودیم

و آقایی ویلچری که با یک انبردست و مقداری مفتول وسایل تزیینی فوق العاده زیبایی می ساخت که از او برای گرفتن چندعکس اجازه گرفتم و البته یک جا سوئیچی زیبا هم از او خریداری کردم

در آن روز من رفتم و رفتم و رفتم و مدت زیادی گشتم بطوری که اصلا متوجه گذشت زمان نشدم تا وقتی که بشدت احساس تشنگی و گرسنگی کرده و تازه اونوقت بود که نگاهی به ساعت انداختم که چند ساعتی از ظهر گذشته بود و وقت برگشت من به خانه بود
براتون لحظه های خوب و بیادموندنی و راحت نفس کشیدن آرزو دارم
دوستان خوبم سلام
عید سعید فطر مبارک
قبل از هر چیز میخواستم که من رو بخاطر تاخیرم در نوشتن سفرنامه ای که بهتون قولش رو دادم بودم ببخشیدحقیقتا روزهای بلند روزه داری و مهمانداریهای افطاری و کمی هم کارهای دیگر اگر هم فرصتی برایم باقی میگذاشت حوصله کافی برای خوب نوشتن بهمراه نداشت
القصه.....
سفر
یک ماهه ما هشتم تیر ماه بعد از تقریبا یکماه برنامه ریزی برای تهیه بلیط و
محل مناسب برای اقامت و گرفتن ویزای سنگاپور(برای رفتن به مالزی ویزا
نیاز نیست و فقط برای ویزای سنگاپور از اینجا اقدام کردیم) وجور کردن وسایل
سفر ،با رفتن به فرودگاه بین المللی شروع شد و با گذراندن مراحل تحویل
بار به گیج مربوطه و زدن مهر خروج به پاسپورتها و بازرسیهای متعدد و
عصبانیت ما از رفتار ناصحیح بعضی پرسنل نه چندان محترم قسمت بازرسی فرودگاه
که از ما انتظار معجزه داشتند و میخواستند تا ما خودمان از روی ویلچر بلند
شویم تا ویلچر را در دستگاه برای بازرسی قرار دهند(البته من میتوانستم این کار را انجام دهم ولی بخاطر برخورد ناشایست آنها تظاهر کردم که قادر نیستم به تنهایی از روی ویلچر بلند شوم
)
و اینکه چرا همراه نداریم و جواب ما که مسئولیتهای پرسنل فرودگاه چه ربطی
به اینکه ما همراه داشته باشیم دارد، بالاخره با مستقر شدن روی صندلیهای
هواپیما به مقصد کوالالامپور ادامه یافت. پرواز تقریبا هشت ساعته ما هشت و
نیم صبح به وقت محلی در فرودگاه بین المللی مالزی به زمین نشست(اختلاف ساعت
آنجا با ما چهار و نیم ساعت میباشد که 6 ماه اول سال بخاطر اینکه ساعتهای
ما یکساعت به جلو کشیده میشود این اختلاف ساعت سه و نیم ساعت میشود) و آنجا
بود که ما با دیدن دو تن از پرسنل بسیار جوان فرودگاه آنجا که با
ویلچرهایمان منتظر ما بودند بسیار متعجب و متاسف شدیم (بخاطر تفاوت
برخوردها) هر یک از آنها یکی از ما را تا گذراندن تمام مراحل خروج از
فرودگاه که مسیری بسیار طولانی بود مثل طی مسافتی طولانی پیاده ، و سوار
شدن به مترو داخلی آنجا برای رفتن به قسمت تحویل بار و حتی استفاده ما از
سرویسهای بهداشتی و گرفتن چمدانها وتا زمانی که برادرزاده هایم که برای
استقبال ما آمده بودند تاکسی بگیرند ، همراهی کردند .
وقتی سوار ماشین برای طی مسیر 50 کیلومتری فرودگاه تا شهر شدیم تازه با دقت شروع به تماشای طبیعت زیبای کنار جاده کردیم و البته این مسافت طولانی با صحبتهای ما و برادرزاده های گرامی که سه سال میشد همدیگر را ندیده بودیم بسیار سریع گذشت و به آپارتمان مبله ای که برای یکماه اجاره کرده بودیم رسیدیم و تا روز بعد را به استراحت و جابجا کردن وسایل و گشت زدن در برجی که ساکن شده بودیم پرداختیم و متوجه وجود یک استخر بسیار عالی در طبقه دهم برای استفاده ساکنین شدیم که کلی باعث خوشحالی من شد چرا که برای من فوق العاده مناسب بود.
نمایی از کوالالامپور از تراس محل اقامت ما

از روز بعد گردشهامون رو با رفتن به پاساژ بسیار بزرگی بنام مید- ولی که پیاده فاصله ای 15 دقیقه ای با ما داشت شروع کردیم ، رفتن به آنجا و دیدن این همه تنوع آدمها برای من خیلی جالب بود از چینی و هندی و مالایی گرفته تا اروپایی و همینطور ایرانیان زیادی که بخوبی قابل شناسایی بودند ، آنجا بود که احسان (یکی از برادرزاده های گرامی) برامون توضیح داد که ساکنین مالزی از مالایی ها که بومی هستند و چینی ها و هندیها که حضوری بیش از صد ساله در مالزی را دارند تشکیل شده اند و با وجود ادیان فوق العاده متفاوت ، اسلام(مالایی ها) ،بودا (چینی ها) و هندو (هندیها) و همچنین مسیحی ها خیلی راحت با یکدیگر کنار اومده و با احترام زیاد در کنار هم زندگی میکنند و باز هم افسوس من.......
ضمنا مالزی کشوری یک فصل است آن هم تابستان که در تمام طول سال ، ساعت هفت صبح هوا روشن و هفت شب هوا تاریک میشود.
یکی دو روز اول که زیاد به محیط وارد نبودیم با همراهی برادرزاده هایم به اماکن دیدنی میرفتیم ولی بعد از آن سریع خودمون راه و چاه را تشخیص داده و به تنهایی و فقط با کمک کتاب انگلیسی در سفر و لغات بسیار کم انگلیسی که بلد بودیم (خوشبختانه همه در آنجا به زبان انگلیسی تسلط کامل داشتند وگرنه زبان بومی مالایی خیلی مشکل بود ) به مکانهایی که از قبل در اینترنت سرچ کرده بودیم میرفتیم، مردم مالزی بسیار خونگرم و مهربان هستند و فوق العاد برخورد خوبی با ما داشتند و حضور ما بعنوان یک زوج که هر دو با ویلچر تردد میکردیم نیز برایشان خیلی جالب و البته همراه با احترام بود هر کجا میرفتیم با سوال ور آر یو فرام ؟ مواجه میشدیم و البته با افتخار تمام هم خود را ایرانی معرفی میکردیم . (و البته تعدادی ایرانی با بردن مواد مخدر به آن کشور آبروی دیگر ایرانیها را خیلی زیر سوال برده اند چنان که از یک راننده مالایی شنیدیم در زندانهای آنجا 120 زندانی ایرانی به جرم حمل مواد مخدر بسر میبرندو متاسفانه این تعداد کم نیستند )
اولین
بار که برای خرید مقداری مواد غذایی به فروشگاههای بسیار بزرگ کارفور و جاسکو در پاساژ
مید - ولی در نزدیک محل اقامتمون رفتیم با میوه های بسیار متفاوت آنها
آشنا شدیم و از آنجایی هم که من علاقه فراوانی به تجربه کردن هر چیز جدیدی
دارم از هر کدام مقداری خریداری کردیم میوه هایی استوایی مثل دوریان (میوه ای بزرگ
تقریبا به شکل آناناس با پوستی سخت و خارهایی فوق العاده تیز و با هسته
هایی درشت - میوه ظاهرا له شده و زرد رنگ در عکس) که خرد شده آن را که
آماده استفاده بود را هم عرضه میکردند بویی فوق العاده بد داشت ولی طعمی
خوب و خوشمزه که البته خیلی ها بخاطر بوی بد آن حتی طرفش هم نمیرفتند و
جالبتر اینکه بعدها شنیدم در هتلهای مالزی و سنگاپور ورود حیوانات و دوریان ممنوع میباشد
و میوه های دیگری چون منگوستین و رامبوتان و موزهای کوچک محلی و ....

مسئله
جالبتر که در اکثر پاساژها مغازه هایی بودند که انواع ماساژها را به
مشتریان خود عرضه میکردند که بنطر من عجیب ترین آنها فیش ماساژ بود به این
ترتیب که حوضچه هایی کوچک پر از ماهیهای ریز در آنجا بود که مشتریان با
پرداخت هزینه ای ناچیز (10 رینگیت) پاهای خود را پس از شستن و خشک کردن
داخل آن قرار میدادند و بلافاصله تعداد زیادی ماهی ریز به سمت آن رفته و با
نوک زدن بنوعی باعث رفع خستگی پاها میشدند و البته من این را نیز تجربه
کرده ولی باید بگم که 5 دقیقه اول بخاطر قلقلک زیاد بشدت میخندیدم
تا اینکه به آن عادت کرده و زمان 15 دقیقه ای آن را گذراندم

ببخشید فرصت ندارم بیشتر براتون بنویسم سعی میکنم زود برگردم و ادامه اش رو تعریف کنم البته تا چند روز آینده
دوستتون دارم و آرزوی لحظه های شاد و بیادموندنی برای همه تون دارم
سلام به همه دوستان مهربونم
رمضان مبارک
بعد از یک سفر نسبتا طولانی با یه دنیا تعریف کردنی براتون برگشتم ، این یکماه دو کشور بسیار بسیار زیبای مالزی و سنگاپور را زیر پا گذاشتم و تمام تلاشم رو کردم از لحظه لحظه آن توی ذهنم یادداشت بردارم تا بتونم دیده ها و شنیده ها و خاطراتم رو با شما شریک بشم ، در اولین فرصت با سفرنامه ام که دیدنیهایی کاملا متفاوت داشت برمیگردم


و سنگاپور از داخل کابین بزرگ یک چرخ و فلک بسیار بزرگ

و سنگاپور رویایی در شب

به امید خدای مهربون خیلی زود با تعریفهام از این دو کشور زیبا برمیگردم
شاد و پیروز باشید
در محفل نشست شیرین http://neshast-e-shirin.blogfa.com که هر ماه برگزار میشه شاعر جوانی خوش قریحه ای بنام آقای پارسا کرامتی http://www.hoomer.blogfa.com حضور دارند که همیشه حضورشون و اشعارشون برای نشست مغتنم است آقای پارسا با خواندن صفحاتی از وبلاگ زیستن با معلولیت و آشنایی با وبلاگهای دیگر دوستان شعری سروده و تقدیم به شما کرده اند :
گاهی به رغم
تمام توان خويش
آواره ام به
ظلمت دنياي بي قرار
اما ببين كه
دلاور سوار چرخ
چون استواري
كوه است وبرقرار
مقصد اگرخدا
شود و ره هواي تو
دل در ميان تب
و جان بهاي تو
ديگر تفاوتي
نكند پاي اين سفر
كفش خيال من و چرخ پاي تو

پی نوشت : کمی بیشتر از یکماه بخاطر سفری که در پیش دارم نیستم ، مطمئنم وقتی برگردم تعریف کردنی براتون زیاد دارم ، دلم براتون تنگ میشه ولی سعی میکنم با کوله باری از تجربیات خوب برگردم و شما رو در لحظه لحظه اش شریک کنم
شاد و پیروز و همیشه برقرار باشید